تبليغاتX
...

...

28 روز گذشت ...

 

راست ِکه می گن هیچ وقت و  هیچ کس نمی تونه جای خالی کسی رو پر کنه.

این جمله رو الان با تمام وجودم حسش می کنم...حالا که تو نیستی و هیچ کس هم نمی تونه جای خالی تو رو برامون پر کنه مهربون ِ من.

تویی که از بهترین های این دنیای نامهربون بودی و از بهترین خاطرات زندگیم و باهات داشتم .

با اینکه رفتی و دیگه وجود ِ نازنینت رو حس نمی کنم اما عجیب احساس نزدیکی می کنم بهت .. خیلی هم زیاد و با تمام وجودم حست می کنم وقتی میای کنارم می شینی و می گی : آخه این چه رشته ای انتخاب کردی که تمام وقتت و پر می کنه و همیشه متعجب بودی از اینکه چرا نوه ی هیچ کسی غیر نوه ی تو انقدر سرش شلوغ نیست و آخرش هم هیچی...آره پدربزرگ مهربونم ... منم مثل همیشه می خندم و بهتون می گم نوه ی شمام دیگه! نوه ی کس دیگه ای که نیستم! قربون مهربونیات برم من که دیگه نیستی تا غصه بخوری و به بابا بگی : این بچه خسته نمی شه با این همه جنب و جوش  و بابا هر چقدر هم میگفت خودش دوست داره و من هر چقدر می گفتم راضیم بابایی ، اما تو باز هم غصه می خوردی و دل نگرون بودی و چقدر شیرین بود این دل نگرونیهات برای همه...

آره الان هم کنارمی.. حست می کنم...با ظاهری آراسته و خوش بو درست مثل همیشه و با گل های یاسی که همیشه عاشقشون بودی و توی جیب هات پر بود از عطرشون. با سری افراشته و قامتی بلند و موهایی سپید و خوش بو که همیشه از فرط تمیزی برق می زد.  نقطه ی عطف مهربونی های چهره ات چشمان نازنینت بود که عجیب رنگی داشت و الحق رشک برانگیز بود. چشمانی که پر از حس بود ، پر از درد و پر از آرزوها ی خوب برای ما. برای مایی که خیلی دیر متوجه نعمت بودنت شدیم مثل خیلی های دیگه که خوب های اطرافشون و نادیده می گیرند.

روزهای آخر رفتنت بهت گفتم که چقدر حسرت می خورم از اینکه چشمانم (چشمان هیچ کداممان ) همرنگ چشمان تو نیست پدربزرگ ، اما فقط منظورم رنگش نبود ... بلکه صداقتی بود که در عمق چشمانت نهفته بود و من هیچ چشمی رو اون شکلی ندیدم و نخواهم دید....

 پدربزرگ نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه قبل از رفتنت این فرصت و داشتم که باهات درد و دل کنم و بارها بار خدا رو شکر کردم این روزها ... و می دونم چه حسرتی بر دل پسری موند که نتونست با پدرش قبل از پرکشیدنش همکلام بشه...که نخواست! اما حسرتش...آره مطمئنم تا آخر عمر گریبانش رو می گیره و رهاش نمی کنه و آه که دل چه نازنینی رو شکست...

از آرزوهام برات گفتم و حتی با ذوق زدگی زایدالوصفی بهت گفتم که همه می گن چهره ی شیرین به معمار رفته! که اگر هم نرفته بود تو باز هم همون لبخند و می زدی و دل نوه ات رو نمی شکستی...اما پدربزرگ کاش سیرتم هم به شما رفته بود...آره مهربون ِ من نه تنها چشمانمان بلکه هیچ کدام از ما خلق و خو  و کردار تو رو نداریم بزرگوار. صبر و شکیبایی ای که مثال زدنی بود و همه رو شیفته ی خودش کرده بود . مهربونیت که زبانزد خاص و عام بوود و خیرخواهیت که شهره ی آفاق بود...

تو با یه عالمه خوبی ما رو تنها گذاشتی و رفتی...

و هیچ کس نگفت :  پیرمرد عمرش رو کرده بود ... همه گفتند پیر مرد قصه ما زود رفت ... خیلی زود...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط ...  | 

شنیدم که می خواهی تنهاترم کنی..

 

خسته ام...خیلی خسته...

کاش می توانستم الان هم مثل اون سال های دوورر...خجستگی و هجی کنم...

می دونی چی خستگی رو بیشترش می کنه؟؟

من می دانم...اینکه وقتی خواستم باشم که تو دیگه نیستی.

می گن همیشه هم نمیشه به شنیده ها اعتنایی کرد...اما راست نمی گن

امروز و دیروز مردم از خستگی ... نمی دانم با خستگی فرداها چه کنم...تو می دانی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ...  | 

هنوز نرفته دلمان برایت تنگ شده است سیمین بانو...

 

 

سفارشی هم دلمان برایت تنگ است بانو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط ...  | 

عینک !

 

کاش می شد تو موسسه هم عینک آفتابی میزدم تا بتونم تو رو بدون اینکه متوجه چشمان من بشی تو راهرو ها،پله ها و...سیر نگاه کنم.......و دلم نلرزه از این که با نگاهت غافلگیرم کنی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط ...  | 

پیرمرد چشم ما بود ، هست و خواهد بود...

 .

.

.

وقتی به عمق تنهایی ام پی بردم پدربزرگ ، که به جای گفتن اینکه میخواهم بروم خونه ی بابایی...گفتم میرم خونه ی مامانی...

عید امسال بی وجود نازنین تو و بدون بوی  تو و بدون عیدی هر سالت که از لای قرآنی که از مکه آورده بودی به هممون میدادی از کوچیک و بزرگ... بی روح تر از عید هر سال بود....

پدربزرگ مطمئنم صدامو می شنوی و من رو می بینی ، خواستم بهتون بگم از این که دیگه نمی توانم بغلت کنم و ببوسمت غمگینم...غمگینم که امسال پیشم نیستی و معلوم نیست چند سال دیگه طول میکشه تا بیام پیشت...اصلا هم مبالغه نیست که تو یکی از بهترین های دنیا بودی...این رو حتی با دیدن چهره ی زیبا و دوست داشتنیت همه می فهمیدند...

پدربزرگ امسال حتی بادکنک فروش هم وقتی تو کوچه به خونه ی تو نزدیک می شد مکس کرد مثل هر سال...اما با این تفاوت که این بار نه برای عیدی که از دستان تو می گرفت بلکه با دیدن عکست روی در پوشیده از پارچه مشکی و اعلامیه فوتت اشک ریخت و اشک ریخت و دور شد و حتی با صدای پدر هم برنگشت...این از کوچکترین نمونه هایی که بعد از فوتت فهمیدم...فهمیدم چقدر برای همه عزیز بودی و نه فقط برای ما...

همه دلشون برات تنگ شده پدربزرگ....از همه ی ما بگیر تا همسایه ها و حتی گنجشک ها و گربه های حیاط و حتی گلدان های یاست که انگار از دست ما آب هم قبول نکردند و پژمردند...ما که مثل تو نوازششون نمیکردیم و خریدار نازشون نبودیم.. به حال خودم افسوس می خورم که تازه فهمیدم تو چه بزرگواری بودی...و همیشه با خودخواهی تام فکر می کردم خیلی هم خوب می شناسمت....

تویی که در عین وقار و ابهتت چقدر مظلوم بودی و دوست داشتنی....

روز های آخر فوتت که اشک تو چشمان نازنینت جمع می شد  از بابت اینکه شرمنده ی فرزندانت بودی که از کارشون می زدند تا از تو مراقبت کنند...تویی که دوام نیاوردی از فرت شرمندگی پیش فرزندانت که وظیفه اشان بود و می پرستیدندت...تویی که دوام نیاوردی و در سن 77 سالگی ما رو تنها گذاشتی...تویی که هیچ کس بعد از فوتت نگفت : خب عمرش رو کرده بود...همه می گفتند پیر مرد زود مرد...خیلی زود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط ...  | 

شاهزاده ی کابوس های من

بانو

شاهزاده ی رویاهای تو همان کسی بود که با اسب سپید به سویت آمد....

حال بانو آیا می دانی؟ شاهزاده ی کابوس های من همان کسی است که در طبقه ی سوم یک ساختمان نوساز و دلگیر کار می کند؟ در همان خیابانی که تا رسیدن به ایستگاه مترویش گاه می گریم و گاه شادم...

شاهزاده ی کابوس های من نه اسب سپید دارد و نه واقعا شاهزاده است!

شاهزاده ی کابوس های  من کاملا عادی است و به قول جوان های امروزی زیادی  نرمال است بانوی من!

.

.

نمی دانم بانو...نمی دانم شاهزاده ی من کی از کابوس به رویا تبدیل می شود و همانند ساختمانی که در طبقه ی سومش کار می کند دلگیر و مایوسم می کند؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط ...  | 

تو را من چشم در راهم...

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط ... 

مترجم درد ها

 

می دانستی...؟

 

من می توانم تمام درد تو را ترجمه کنم.

 

از چشمانت ، ابروان گره خورده ات و حتی از لبخندت....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط ...  | 

دل می رود ز دستم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط ...  | 

نه شاد و نه غمگین!

از آدم هایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست بدم میاد...یا بهتر بگم خوشم نمیاد.... از کسایی که نمی دونن تکلیفشون با زندگی چیه... امروز یه تصمیم می گیرن و پاش وایمیسن و فردا یه تصمیم دیگه.... امروز شادند و فردا غمگین.... . . .

 اما خودم یه مدتیه که دچار همچین مواردی تو زندگیم شدم...فارغ از اینکه الان نه شادم و نه غمگین...اما مدتیه تصمیم های مختلف می گیرم،انگار از زندگیم مطمئن نیستم... از حدود یک سال پیش تو زندگیم خیلی تغییر کردم ، همون شیرین ام ، همون شکلی، نه چاق و نه لاغر تر... همون عقاید فقط کمی سست تر... همون اهداف یک سال پیش و دارم برای زندگیم...فقط کمی مفصل تر... اما از یک سال پیش دچار تغییرات عجیب غریبی شدم، مثلا بدون هیچ دلیلی گاهی شادم و گاهی غمگین به راحتی و بدون هیچ دلیلی نمیرم سر کلاس هام گاهی خیلی بی انگیزم... و مهمتر از همه جای خالی کسی رو تو زندگیم حس می کنم... کسی که نیست اما هست... گاهی میبینمش و هیجان دارم از چند هفته قبل برای دیدنش اما میترسم از اینکه اون منو نبینه... . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط ...  |